مطلب قبلي :: صفحه اول :: مطلب بعدي

زرت زرت

چهارشنبه ۱ آذر ۸۵

می گویند هر چه سنگ است برای پای لنگ است و چه درست گفته اند .دیروز موقع برگشت به خانه سوار مترو شدم و از آنجا که ساعت حدود 5:30 بود .ملت از سر و کول هم بالا می رفتند و خر خر را می خورد و من هم به زور و هل و فشار در یکی از واگن ها داخل شدم .در ایستگاه بعدی آقایی چاق هن هن کنان وارد شد جلوی من ایستاد .این دوست عزیز بدون توجه به وزن بالا و بدن مستعد جهت تعریق نه تنها ده دوازده دست لباس روی هم پوشیده بود که کافی بود تا با کمی استشمام متوجه بشوی که دو هفته ای از اخرین استحمامش نیز می گذرد .این یک سوی قضیه بود و سوی دیگرش بینی بنده بود .دوستانی که افتخار زیارت اینجانب را داشته اند مستحضرند که بینی این حقیر از نظر درازا مقداری زیاده روی کرده و فکر می کنم به ازای هر سلولی که در بدن من یکبار تکثیر شده سلول های دماغم دو بار تکثیر شده اند .حجمی زیاد از صورت را به خودش اختصاص داده است .
دیروز هم در مترو من در فاصله ده سانتی فرد فوق الذکر ایستاده بودم و نمی دانم چه شد که ناگهان دوست فربه مان تصمیم گرفت جای دستش را عوض کند و میله روبرویی را بگیرد .و وقتی برگشت چشمتان روز بد نبیند .نوک دماغ تا انتهای سوراخ های فراخ آن زمانی که مشغول دم بودم دقیقا در زیر بغل آن مرد فرو رفت .بویی که مشامم خورد تا به امروز امتحان نکرده بودم و حالتی شبیه استعمال شدید ترین مواد مخدر به من دست داد . دوست فربه هم چند لحظه ای در همان حال ماند و با تکانی دیگر تغییر وضعیت داد .من هم که حالت تهوع شدیدی گرفته بودم و از سویی با هر بازدم دوستمان فشاری به شکمم می آمد تا ایستگاه میرداماد خود را به عینه در ویل مجسم می کردم .و زمانی که به بالای پله های مترو رسیدم نفسی از هوای شهر را غورت دادم و پشت دستم را داغ کردم که دیگر سوار متروی شلوغ نشوم.

لینک مستقیم | نوامبر 22, 2006 09:42 ق.ظ GMT | نظرات وارده: 1 نظر


.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



چه حالی کردی تو مترو!


داریوش :: دوشنبه ۱۳ آذر / ۱۰:۵۰ صبح :: beladi@gmail.com