مطلب قبلي :: صفحه اول :: مطلب بعدي
زاررت
چهارشنبه ۲۲ آذر ۸۵
امروز صبح از خانه که بیرون امدم سوز سرمای آخر پاییز تا فی خالدون تن حقیر نفوذ کرد و از آنجایی که بسیار سرمایی هستم سریع برگشتم و لاینر کاپشن را در موضع صحیح قرار دادم و راهی ایستگاه مترو شدم .از شانس بد نصیبمان یکی از واگن های قدیمی شد و هنوز روی صندلی ننشسته بودم کهدستگاه گرما ساز ماشین چنان به کار افتاد که گویی در برابر کوره ذغالی یک کشتی نشسته ای .و هجمه باد گرم و مرطوب بود که از مخاط بینی وارد تن شد و همان فی خالدون معروضه در سطور بالا که سوز سرما کرختش کرده بود با حرارت بسیار بسیار بالای دستگاه شروع به سوختن کرد .
من هم براثر گرما و رطوبت مشغول ری کردن بودم تنها ارزویم رسیدن به ایستگاه مقصد بود و خدا را شکر قبل از اینکه ته بگیرم به ایستگاه رسیدم و و از قطار پیاده شده و به محض وارد شده به راهروی بادگیر مترو دوباره سوز و خشم شتا به منتها علیه این فتا فرو رفت .
.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان
سلام.مرسي از نظرت .خوشحالم کردي.خودمم آخرشو دوست نداشتم(آخر شعرمو) اما تو فکر قالب و سبک و اين جور چيزا نبودم وقت نوشتنش.واقعا ي مرثيه بود!
ميناي آبي :: سه شنبه ۲۸ آذر / ۲:۳۴ بعدازظهر ::