مطلب قبلي :: صفحه اول :: مطلب بعدي
غبار غم به دل ستبر شد
سه شنبه ۲۵ مهر ۸۵
دقیقا ده سال پیش بود روزگاری که دین در زندگی روزمره ام رسوخی کرده بود و دل به دادار داشتم و نماز اول و وقت و واجب و مستحب همه را به جا می ارودم .نیک به یاددارم که همین شب های احیا بود و غمی گران بر دلم نشسته بود و شاه راه زندگی در برابرم بن بست شده بود و غم از هر سو برایم چنگ و دندان نشان می داد .
شب بیست و سوم رمضان بود و خواستم به احیا بروم . هر چه می خواهم از خدای قدر قدرت ان زمانم بخواهم .وضو گرفتم و نماز مغرب و عشا و قفیله بینش را خواندم و دیوان حافظ پدر را برداشتم و چشمی بر هم گذاردم و صفحه ای گشودم که نشان تفالش این آمد :
غبار غم برود حال خوش شود حافظ======= تو اب دیده از این رهگذر دریغ مدار
این شعر چنان توفانی در من پدیدار کرد دیدنی و با دستی لرزان کتاب را بستم و برای مراسم احیا راهی شدم .آن شب دلم پر بود و غم از دل به چشم سر زیر شد و به قدر کل عمر اشک ریختم و دامانش گرفتم و اسمش هر چه بود با الغوث الغوث بر زبان اوردم و کتابش بر سر گرفتم و درد دل گفتم و گویی صدایم شنید و همه غم ها یک به یک به فاصله یک ماهی رفتند و ایمان ان روزم روز به روز بیشتر شد و نمی دانم چه شد که بعد از ده سال امروز خود را شخص دیگری می بینم و از ان همه اعتقاد و دید تشریعی هیچ نمانده و و بر پیشخوان معنویت هیچ دستاویز ندارم .اما آن شب قول دادم به خدای همان زمان که اگر آنچه می خواهم بشود همان کنم که ان شب کردم و امسال چهارمین سالی بود که بعد از یکسال وضو گرفتم و سوره های عنکبوت و روم و دخان را خواندم و قرانش را باز بر سر گذاشتم .تنها و تنها برای قولی که زمانی داده بودم .
قولی که اعتقادش ار بین رفته و تنها یادگار روزگاران گذشته است .
.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان
..... کفران نعمت آغاز شد
دستان توهين شده آدمي را نفرين کردند
چرا که مقام ايشان بر سينه نبود به بندگي.
.
.
.
و من خداي تازه ميخواهم...
مريم :: شنبه ۶ آبان / ۰:۴۸ بعدازظهر :: spook5pink@yahoo.com
نيستي برادر! آپ نمي کني! سر نميزني! اوضاع و احوال خوبه که انشاالله؟
امضا :: پنجشنبه ۴ آبان / ۱:۵۳ صبح :: fasl_e_gostakhi@yahoo.com
روزبه اين نوشتت يه جوري بود اذيتم کرد ... يه جوريه ... آدمو ميشونه جلو خودش
امير :: پنجشنبه ۴ آبان / ۰:۲۳ صبح ::
من خیلی وقت پیش معصومیت و پاکی خودم را از دست دادم ....
خیلی وقت پیش شادی های خودم را باختم ....
و......
و......
و خدا رو مثل یک چیز تکراری از قلب خودم پاک کردم . جوری که وقتی از من میخوان به سمتش بر گردم انگار که چیزی نا شناخته رو به من معرفی میکنن .....
بهاره :: دوشنبه ۱ آبان / ۳:۵۹ بعدازظهر ::
سلام
دوست عزيز تا به حال سعي کرديکه دين و شريعت را براي خود تعريف و توصيف کني تا بداني چي از دست دادي؟
چرا فکر مي کني که بي اعتقاد شدي؟
دوست داشتي خوشحال ميشم حرفاتونو بشنوم.
نيما :: یکشنبه ۳۰ مهر / ۲:۵۱ بعدازظهر :: maaximoos@gmail.com
خدا آني نيست که وابسته به قيام و قعود باشد خدا هماني است که غمها را يک به يک برد و تو هنوز وعده ات را در برابرش فراموش نکردي ، خدا هماني است که همراه توست ، در کفر و زهد تو
سامان ... :: شنبه ۲۹ مهر / ۰:۰۲ صبح ::
نه برادر! اينکه آدم مثل مرد روي حرفش وايسته با اينکه به يه چيزي معتقد باشه تومني هفت صنار فرقشه...
امضا :: پنجشنبه ۲۷ مهر / ۳:۲۱ صبح :: fasl_e_gostakhi@yahoo.com
آدم به يه چيزي اعتقاد نداشته باشه و انجامش بده يا مخش معيوبه يا اعتقاد داره و الکي ميگه ندارم!
سامان :: چهارشنبه ۲۶ مهر / ۵:۴۳ بعدازظهر ::
الحق و الانصاف که دست مريزاد به مرامت و مردونگيت که با وجود از بين رفتن يا سست شدن اعتقادت هنوز روي قولت موندي و حرفت رو زمين ننداختي.
دست مريزاد!
امضا :: چهارشنبه ۲۶ مهر / ۴:۴۶ صبح :: fasl_e_gostakhi@yahoo.com
باز هم صد رحمت به حافظ...
غريبه :: سه شنبه ۲۵ مهر / ۱:۰۴ بعدازظهر :: matroud@gmail.com
معلوم است خدايش از بين نرفته
آورا :: سه شنبه ۲۵ مهر / ۰:۳۱ بعدازظهر :: aora20@yahoo.com