مطلب قبلي :: صفحه اول :: مطلب بعدي
مخاطرات بی خاطره
شنبه ۲ دی ۸۵
برای من و اگر درست گفته باشم برای نسل من دهه هفتاد دورانی نوستالژیک و تکرار نا شدنی است دورانی که از سویی پشت لبمان سبز می شد و از سویی برخی چراغ قرمز های اجتماعی و سیاسی سبز شده بود .دورانی که می توانستی کمی خودت را بیایی و جرات بیان کلامی را داشته باشی دورانی که باامدن خاتمی آرزوهای مرده مان را در شرف احیا می دیدیم و در سر هوای پرواز در آسمان لا یتناهی آزادی را می پروراندیم .
و برای هم همان گونه که قبلا هم گفته ام ترانه های هر زمانم موسیقی متن زندگی شده اند و به گاه شنیدن تر انه هایی خاص به دورانی مشخص می روم و انگار ماشین زمانی فراهم آمده است و می بردم به دوردست خاطرات و عجیب عجین ان روزگاران رفته می شوم.
نوستالژی از آن دست کلماتی است که برابرش در فارسی را نداریم و برای من از مهمترین ارکان زندگی امروز است شاید برای اینکه موجودی جهان سومی هستم و آینده ای برایم متصور نیست شاید هم برای اینکه هرچه خود را بزرگ تر از لحاظ کبر سن دیدیه ام دنیای پیرامونم را زشت تر و بی رحم تر دیده ام به هر حال تمام این عوامل سبب شده دلبستگی جدایی نا پذیری با دیروز داشته باشم .
برای من روزگار خوب دیروزی پیوند خرده بود با ترانه های جوانی و ناصر عبداللهی سرامدشان بود .ناصری که چند روزی است مرده و نوستالژی که اعتبار از مرده ای می گیرد تلخ است و احساس تنهایی درم ایجاد می کند .و فاصله ام را با دیروز خوب بعد می بخشد و خاک مرده غباری می شود و فاصله می اندازد بین دیروز و امروز .فاصله ای که این روزهای ابری و دود الود تهران در تصورش کمکی شگرف و تلخ دارد .
از شنیدن خبر مرگش به تلخی گریستم از ان گریه های بی صدا که از عمق جانت می اید و چشم را می سوزاند .سر به دیوار زدم و گریه کردم اشکی داغ که از چشم های شاهد سوز سرما سر خورد و مرهمی نبود مرهمی نبود که التیامی بدهد درد بی کسی را.
روزگار بدی است رنگ روزان مان خاکستری شده مثل هوای دود الود این روزهای تهران .یاد دیگر ترانه نوستالژی روزهای خوب رفته می افتم .
روزهای بهانه و تشویش
روزهای ترانه و اندوه
روزگار بلند و بی فرجام
از فغان نگفته ها انبوه
روزهای سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن گشتن
سالخوردن به کوچه های غریب
تیغ افسوس بر سر اوردن
من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب چراغی نیست
پشت دیوراهای تو در تو
هیچ سبزینه ای ز باغی نیست
روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دلسپردن ها
روزگار پلید و دژخیمی
بر سر دار یار بردن ها
روزگار هلاک بلبل ها
جغد ها را به شاخه ها دیدن
روزهایی که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگیدن
.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان
تسليت ميگويم به کساني که زيبايي ها را مي بينند ... ناصر زبيا بود ...همچون ديگر انسان ها ...ناصر تمام بندرعباس بود ... خنديدن ها ،سادگي ها ، حتي حرکات دست او هنگام حرف زدن من را به ياد پدربزرگ هاي بندر مي انداخت ...باور کننمي دانم چي مي نويسم ...ممنون از تو و کلماتت
سیاورشن :: چهارشنبه ۶ دی / ۱۱:۳۷ صبح :: siavarshan@yahoo.com
سلام
منم واقعا اين ضايعه وارده بر جامعه ايراني رو به همه تسليت ميگم .
ولي نميدونم چرا علت اصلي مرگ ناصر عبداللهي مشخص نشد
آيا کسي علت اصليشو ميدونه ؟ اگر اطلاعي دارين منم با خبر کنين
مرسي
الناز :: دوشنبه ۴ دی / ۹:۴۱ صبح :: el_232000@yahoo.com
دیوونه که بشم میزنم تو خط سکرت! دل من هم برات تنگ شده واسه همین تو هم بیا بازی !
داریوش :: شنبه ۲ دی / ۱۱:۵۰ صبح :: beladi@gmail.com
من هم خيلي ناراحت شدم....
فاطی :: شنبه ۲ دی / ۱۱:۱۹ صبح :: fatemeh_karimi20@yahoo.com