مطلب قبلي :: صفحه اول :: مطلب بعدي

در باب مرگ یا هیچستان

یکشنبه ۱۳ اسفند ۸۵

پنجشنبه ظهر را برای مراسم ختم مادر یکی از دوستان همکار به مامازن در نزدیکی پاکدشت ورامین رفته بودم مسجدی حقیر و بی مایه که پلاکاردی سیاه خبر از مرگ مادری می داد و مردمی که نشسته بودند و مردی سیاه دل که با ضرباهنگی کینه توزانه دردر را در جسم فرزندان تازه می کرد و با هر کلامش دشنه ای به دل دردمند شان می زد .
موقع رفتن حسین را در آغوش گرفتم و او بغضش ترکید و های های او در بغلم فشار روحی بسیار زیادی بر من وارد کرد و کنترل اشک هایی که سال ها بود نیامده بود را از دست دادم .تسلایش دادم و غم آخری باشدی گفتم و راهی خانه شدم .
مرگ سیاه ترین و بارزترین حقیقت زندگی است و ترس از ان از همان زمان که راه رفتن می آموزی در تو ریشه می دواند و همیشه و هر جا با تو است لابد همین ترس بوده است که بشر را مجبور به توضیح و تفسیر آن و خلق دنیای پس از مرگ کرده است و شاید همین قضیه بوده که پیامبران مستمسک راه خویش قرار داده اند و توضیح شان در باب آخرت سبب گرویدن فوج فوج مردم بینوای آن عصر به ایشان بوده است .
هر کسی در زندگی لا اقل یکبار طعم مرگ عزیزان را چشیده است و حالت بهت زدگی و نبودن مطلق وی را حس کرده است حسی تلخ و تکرار نشدنی و جالب است که بیشتر مردم به گاه دیدن این صحنه ها از ترس دل به معنویات و دین بسته اند که خود من در آن زمان بدین گونه عمل نمودم .
هیچ وقت از یاد نمی برم صبح جمعه 4 آذر ماه 10 سال پیش را که چگونه با هول از خواب بیدار شدم و از لای در نیمه باز اتاق پدر و مادر را بر بالای سر مادر بزرگ پیری که عمرش را برای من گذاشته بود و همه عمرش من بود ایستاده دیدم و با اینکه الهام گونه همه چیز را می دانستم با نومیدی سوال از چرایی ایستادنشان بر بالای سرش کردم . گفته مامان که:(( مادر مرد )) هیچگاه هیچگاه از خاطرم نمی رود .
بهت آن لحظه و تردید در باور قضیه حالتی ناب و دست نیافتنی است .زنگ زدن مذبوحانه به اورژانس دقت در کالبد بیجانش به امید حرکتی از بدنی مرده آمدن پزشک و خونسردی تمامش در اعلام تمام کردن پیرزن و شکستن در خود .آمدن دسته دسته فامیل بر سر جنازه کسی که به قدر مادر برایت عزیز بوده و تسلاهای خشک و بی احساسشان به تو. دیدن پارچه سفید روی سر کسی که تا دیروز دوستت داشته و دوستش داشتی و دیگر نیست صدای زجر اور و آتش زننده قران که از ضبط صوت کوچک خود مادر بزرگ پخش می شود .رسیدن ماشین بهشت زهرا و فریاد به شرف لا اله الا الله و ازدحام محل برای دیدن مرده ای نو و اینکه این بار تو صاحب آن مرده شده ای و ناگهان از بهت خارج می شوی .می ترکی اشکی و فریادی است که سر می دهی و دوستی که با تو چند سالی قهر بوده می دود تا تو بر زمین نخوری در بغل می گیردت و ارام آرام دنیا دور سرت می چرخد درست مثل همان چرخ و فلکی محل که پولش را همین که مرده به تو می داده است .دلت دامن پر مهرش را می خواهد تا این خستگی را در ارامش مادرانه اش جای بدهی اما او نیست تمام شد و آخرین حرف دیشبش آرزوی موفقیت و پیر شدنت بوده برای اینکه آخرین جرعه آب را برای او آورده ای .
همان شب قرانی را بر می دارم و شروع به خواندن می کنم دلم ارام می شود .می روم و وضو می گیرم به نماز می ایستم و پدر و مادر که هر دو لاییک هستند با تعجب نگاهت می کنند .دخالیت نمی کنند و نظری نمی دهند .من دل به دین می بندم و این دلبستگی چند سالی همراهم می ماند .امروز از ان روزگار سال ها کذشته است و هیچ اثری از آن دیدی دینی در من نیست و به جد همه جیز را زاییده تصادف می دانم و به نبود هیچی بزرگ در پی زندگی روزمره اطمینانی وافر دارم . و همین اطمینان باعث شده تا مرگ را سیاه تر از انچه هست ببینم .

لینک مستقیم | 4, 2007 08:49 GMT | نظرات وارده: 17 نظر


.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



روزبه جان، وبلاگتو خيلي دوسا دارم.
من از مرگ نمي ترسم. هيچ وقت.
در مورد دين هم، عقيده هرکي اقلا واسه خودش قابل احترامه، من ميگ آدم بايد انسان بشه۷ همين بسه!


بوشوک :: یکشنبه ۲۰ اسفند / ۰:۲۷ بعدازظهر :: boshvek@yahoo.com


وادي يقين
بمانند سراب مرا مي خواني و دور مي شوي .. .


یزدی تبار :: یکشنبه ۲۰ اسفند / ۳:۳۷ صبح :: yazditabar@yahoo.com


شالوم . من خيلي تحت تاثير تو و خانمت قرار گرفتم . ميدوني هميشه شراگ و روزبه من ميگفتن که يک همزاد در تهران داري و خالا من اينو باور دارم تازه من هنوز وب رو نخوندم . ميخونم کامنت ميزارم روزبه جان موفق باشي


اريک :: یکشنبه ۲۰ اسفند / ۰:۱۰ صبح ::


بقول اين کله تافتونيها: به دنياي واقعيتها خوش آمدي!!


ذره بين :: پنجشنبه ۱۷ اسفند / ۱۰:۲۶ بعدازظهر ::


روز زن به تمام زنان عالم مبارک


سکوت :: پنجشنبه ۱۷ اسفند / ۵:۳۶ بعدازظهر :: sokot_f_22@yahoo.com


از مردن نميترسم از توي قبر خوابيدن مي ترسم


شيما :: پنجشنبه ۱۷ اسفند / ۷:۱۳ صبح ::


در مورد مرگ هيچ نظري ندارم صامت ميشم و دل درد ميگيرم . يک کوله بار پر از مرگ دارم.


اثر انگشت :: سه شنبه ۱۵ اسفند / ۱:۲۲ صبح :: fasl_e_gostakhi@yahoo.com


روزبه جان سلام
فکر مي کنم اين دومين بار است که از تغيير تفکرت نسبت به دين نوشتي..
خاطرم هست آن دفعه که در مورد مراسم احيا نوشته بودي اين مطلب رو براي اولين بار گفتي.
دوست دارم علت اين تغيير تفکر رو بدونم..
اگر روزي وقت کردي و حوصله اين کار رو داشتي حتما يه مطلب در اين مورد بنويس.
با تشکر از وبلاگ و مطالب زيبات


محمد :: سه شنبه ۱۵ اسفند / ۱:۱۶ صبح :: m_h1361@yahoo.com


منم احساس مشابهي دارم در مورد مرگ عزيزان. چند وقت پيش هم در موردش نوشتم. احساسي که فکر مي کنم بيشترش ترسه. ترس از فقدان!
راستي! نمي دونم چرا اينقدر اصرار داري که خدا و دين رو انکار کني! تو خيلي از پستهات اينو ميگي. به نظرت لازمه يه موضوع اينقدر تکرار بشه؟! مطمئن باش کساني که اينجا رو مي خونن باور کردن اين موضوع رو تا حالا!
و در آخر به نظرم اون ابراز همدردي اي که با دوستت کردي خيلي ارزشمنده. آدم تو اينطور مواقع به اينجور ابراز احساسات يشتر احتياج داره تا يک مشت حرفهاي کليشه اي و تکراري!


روزهای بی خاطره :: دوشنبه ۱۴ اسفند / ۸:۱۹ بعدازظهر :: sh_darkblue@yahoo.com


با اجازه شما هر روز اعتماد مي خونم :دي


ليلا :: دوشنبه ۱۴ اسفند / ۱۱:۴۵ صبح :: leila_s967@yahoo.com


لیلا دیروز اعتماد خوندی ها :)


روزبه :: دوشنبه ۱۴ اسفند / ۸:۳۱ صبح ::


برای من زندگی چیزی ست در حد کارهای روزمره : دل سپردن لباس شستن واکس زدن کفش ها ازدواج کردن ............. و یکی از همان کارهایی هم که "قراراست" انجام دهیم مردن است . مثل یک فرهنگ رایج و جاافتاده دوست داریم که برای مرگ اهمیت ویژه ای قائل شویم . فکر نمی کنم که مرگ مساله چندان بزرگی باشد .زندگی مساله بزرگی است اما مرگ نه !
"گی یرمودل تورو "


ليلا :: یکشنبه ۱۳ اسفند / ۱۰:۳۹ بعدازظهر :: leila_s967@yahoo.com


يک لحظه گفتم سرت به چيزي خورد عابد و زاهد شدي تهش رسيدم ديدم ادامه ميدادي نمنمک بت پرست هم ميشدي !!


داریوش :: یکشنبه ۱۳ اسفند / ۱۰:۳۲ بعدازظهر :: dariushbeladi@yahoo.com


اون گریه رو قبول دارم شاید باید می نوشتم اینجوری های های کردن رو مدتی بود تجربه نکرده بودم ولی درباره دین و بی دینی فکر نمی کنم هیچکدوم فی نفسه مزیتی باشه و راستش رو بخوای خیلی دلم می خواست مفاهیمی مثل خدا و دین برام اثبات یا تعریف می شد ...به هرحال مرسی از توجهت


روزبه :: یکشنبه ۱۳ اسفند / ۴:۳۸ بعدازظهر ::


از زماني که وبلاگ شما را مي خوانم مدني مي گذرد. هميشه هروقت از گريه کردن سخن مي گوييد چند سالي است که گريه نکرده ايد...!! و هروقت صحبت از دين مي شود لاييک بودن خود و خانواده تان را تو بوق و کرنا مي کنيد...فکر مي کنيد آيا لزومي براي اين همه غلو هست؟؟ اگر دينداريد به خودتان مربوط است و اگر نيستيد هم همينطور ...دين شخصي است و نداشتن يا داشتنش مايه افتخار محسوب نمي شود.


خواننده اين وبلاگ :: یکشنبه ۱۳ اسفند / ۲:۴۰ بعدازظهر :: blueflamefb1001@yahoo.com


من از مرگ نميترسم....


شهلا :: یکشنبه ۱۳ اسفند / ۱:۱۳ بعدازظهر :: shahla.rezai@gmail.com


اول اول بشم...


شهلا :: یکشنبه ۱۳ اسفند / ۱:۰۹ بعدازظهر :: shahla.rezai@gmail.com