مطلب قبلي :: صفحه اول :: مطلب بعدي

در باب آرزوهایی که دیگر نیست

دوشنبه ۳ اردیبهشت ۸۶

از طرف داریوش بلادی نازنین به بازی آرزو ها فراخوانده شده ام و این روزهایی که بالابر لینک هایمان در اغما به سر می برد و حس و حال نوشتن را از مان گرفاته است این قضیه می تواند انگیزه ای برای نوشتن باشد .پس وارد فضای mt شدم و برای نوشتن ارزوهای 5 گانه شروع به نوشتن کردم .اما از هر چه آمدم بنویسم دیدم هیچکدامشان براین آنقدر ارزش ندارند که آرزو تلقی شوند و داشتن هیچکدامشان نمی تواند خوشبختی ام را تضمین کند .از دیدن این حالت بدون اغراق دچار شوک شدم و فکر به این موضوع کع دیگر اروزیی ندارم فشار زیادی بر روحم آورد .و احساس تنهایی همیشگی را در من تشدید کرد .
روزگاری آروزهای کودکی یکی یکی در سرم پرورانده می شدند و با فکر به آنها در دنیایی خیالی خوش و سر خوش بودم و رسیدنم به هرکدام از آنها که می توانست یک ماشین کنترلی باشد یا مداد رنگی 120 رنگ چنان به وجدم می آورد که تا مدت ها غرقه در خوشی آن بودم .
سنین 14 و 15 سالگی و ورود به دنیایی بزرگتر آروزهای خاص خودش را داشت که برای من بیشتر در خصوص درس و پیشرفت هایش بود و از رتبه اول المپیاد ریاضی استان و نفر سوم کشور شدن بگیر تا شاگرد اول بودن در سال های دوره راهنمایی آن هم در مدرسه مدرس به خودی خود غوطه ور بودن در آرزوهای در دسترس بود .
پس از آن دوران 18 سالگی بود و سبز شدن پشت لب ها و حس شمیم خوش زن و اروز ی داشتن کسی که دوستش داشته باشب و دوستت داشته باشد . روزگار دید زدن های بی آلایش کودکی به دخترکی ریز اندام و آروزی تنها و تنها گرفتن دست های او در دستانت .روزگار شرم و خجالت روزگار پاکی تن و روح و روزگار خوش 18 سالگی و آروزیی که خیلی زود آن هم با پیشنهادی از دخترک براورده گردیده بود .اولین نگاه پر تمنا و خداحافظی زیر زیرکی که مبادا مادرش بیند و آبرویت برود .
آروزیی که با شنیدن زنگ تلفن و ریختن قلبت -آن هم چه ریختنی - و شنیدن صدای ظریفش از پشت تلفن تلفنی که در دستهای عرق کرده از اضطراب تو می لرزد و نفس هایی که به شماره افتاده منتها علیه آروزهای تو تا کنون بوده است .نفس هایی بریده بریده که با حرف زدن پیاپی جایش را به ارامشی قلبی و هم نفسی می داد .
روزگار خوشی است این 18 سالگی روزگار اولین سینما کنار هم نشستن و برخورد سر ها بدون خواهشی غیر عشق و تمنایی غیر از نگاه .
روزگاری که چون باد می گذرد و باز تو می مانی و زندگی که یکنواخت شده است .این سن لعنتی از 20 که گذتش انگار در اروزها را کم کم بستند و سرزمین سبز و جاودانیش از دسترست دور شد .روزگاری که با وجود زندگی در خیل عظیم دوستان و همراهان تنهایی تو را دعوت به تاریکی می کند .امروز در نهایت ناراحتی باید رو دربایستی با خودم را کنار بگذارم و بگویم که هیچ آروزیی ندارم و صرفا گذارن روز رفته می کنم .

لینک مستقیم | 23, 2007 08:56 GMT | نظرات وارده: 4 نظر


.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



جانا سخن از زبان ما مي گويي
انگار اين بي آرزويي اين روزها يه جور اپيدمي شده روزبه جان
به عکس آبادتان سر زدم نمي گم که عکسها قشنگ بود چون ارزش کارت از بين ميره خودت حتما مي دوني که عکاس خوبي هستي و ضمنا خوب هم شکار مي کني
چه قدر از کامنتهاي تو و دلقک تو وبلاگ شري خنديدم اون هم تو اداره. خدا بگم چي کارتون کنه


نازنين :: دوشنبه ۳ اردیبهشت / ۵:۱۸ بعدازظهر :: nznn.barmak@yahoo.com


سلام !‌
ممنونم از لطفت ! خوشحالم که از اون یادداشت طنز سینمایی خوشت اومد رفیق ! [لبخند]


شهاب - عشق فيلم :: دوشنبه ۳ اردیبهشت / ۰:۵۵ بعدازظهر ::


sghl


:: دوشنبه ۳ اردیبهشت / ۱۱:۰۰ صبح ::


زندگي را بايد با همه تلخيها و شيرينيهايش زير زبان حس کرد و ...


پويا باشي


ذره بين :: دوشنبه ۳ اردیبهشت / ۱۰:۱۶ صبح ::